داد از داد

•مه 11, 2013 • نوشتن دیدگاه

 

من اگر بنده‌ی خدایی شوم که تو می‌پرستی، فقط عدالتش را زیر سوال برده‌ام.

مادر بزرگ

•مارس 21, 2013 • نوشتن دیدگاه

 

madarbozorg
خوش به حالِ مادر بزرگ،
هنگامی که جویای حالِ دخترش شد؛
نوه‌اش با لبخندی،
به پهنای همه‌ی فراموشی‌ها گفت:
تا لحظه‌ی رفتن، خوبِ خوب بود

خوش به حالِ مادر بزرگ…

مشق شب

•فوریه 19, 2013 • نوشتن دیدگاه

 

پراید به مرز بیست میلیون تومان نرسیده است.

نه وارونه بخوانید و نه وارونه بنویسید:
با بیست میلیون تومان می‌شود یک پراید خرید!

مشق شب:
به جای “بیست میلیون” و “یک پراید” هرچیزی را جایگزین کنید.

یادآوری:
واحد رسمی پول کشور ریال می‌باشد. بعبارتی بیست میلیون تومان معادل دویست میلیون ریال است.

تحقیق:
با دویست میلیون ریال در سال گذشته، هزینه‌ی تغذیه و تحصیل چند کودک برآورده می‌شد؟

profile picture fake smile

خدا ابری بود

•ژانویه 23, 2013 • نوشتن دیدگاه

 

profile picture fake smile

خانه سرشار از سکوت وهم‌آلود
                           و اتاق سرد و تاریک
به سمت پنجره رفت
                           و پرده را به کناری زد
نگاهی به آسمان انداخت
                          خدا ابری بود

محسن نامی / بهمن 1392

تصویر این روزهای من

•دسامبر 18, 2012 • نوشتن دیدگاه

 

Nami

باید سپیدی توی تاریکی رو دید و باور کنیم که بجز سپید و سیاه، رنگ دیگه‌ای هم هست. بعد راحتتر میشه خنده و گریه رو انتخاب کرد…

فیس‌بوک را خدا آزاد کرد

•دسامبر 17, 2012 • ۱ دیدگاه

khamenei_facebook_fuckbook

فیسبوک اسلامی، لایک ایرانی
نام سال 1392

تغییرات فیس‌بوک بعد از عضویت خامنه‌ای:

شرایط عضویت:

  • نداشتن عناد با جمهوری اسلامی
  • عدم مشمولیت سربازی برای آقایان
  • رضایت‌نامه از قیم و داشتن حداقل 40سال سن برای خانم‌ها
  • داشتن کارت بسیج
  • یک برگ کپی از تمامی کارتهای شناسایی
  • یک برگ کپی از آخرین قبض‌های پرداخت‌شده

امکانات جدید فیس‌بوک:

  • اضافه شدن گزینه‌ی گریه‌ی حضار
  • اضافه شدن امکان باتوم زدن به پست‌ها و کامنت‌ها
  • استقرار گشت ارشاد در هر صفحه
  • ارسال گزارش با موضوع‌های جدید : فتنه‌گر / اقدام علیه امنیت ملی / تشویش اذهان عمومی / همکاری با گروهکهای ضد نظام

شرایط ارسال عکس پروفایل:

  • اندازه 101 در 303 پیکسل
  • خانم‌ها با رعایت حجاب اسلامی
  • آقایان با محاسن کامل

شرایط ارسال پست:

  • فقط با دریافت اجازه از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
  • تبصره: هر پستی در صفحه‌های حوزه هنری نمایش داده نمیشود

جمله‌های احتمالی در آخر هر پست:

  • اگه لایک نزنی یارانه‌ات قطع میشه
  • هر لایک یک مشت محکم بر دهان استکبار
  • اشتراک یعنی بیعت دوباره
  • لایک و اشتراک مساوی نجات شما از بیکاری

پست‌های احتمالی:

  • این کوچولو چقدر لایک داره (عکس یه ثانیه پیش جنتی)
  • دشمن دشمن دشمن
  • بحمدالله مای‌اسپیس را هم فتح میکنیم

اصطلاح‌های جدید بعثی‌چی‌های پایگاه بسیج:

  • بچه‌ها بیان فلان پست رو باتوم بارون کنید
  • بجای نایس در زیر عکس‌ها احسنت
  • بجای ریلشن : با فلانی صیغه مجازی برقرار کردم
  • بجای بلاک کردن : فلانی رو فرستادیم تو زیرزمین وزارت کشور
  • چند میگیری کامنت بزاری
  • فیلترشکن اولترانقی رو امتحان کردی؟

بنرهای نصب شده در شهر:

  • طرفدار صفحه‌ی ما باشید تا به صفحه‌ی شما آسیبی نرسد
  • فتح بزرگ فیس‌بوک، یک لایک تا ظهور
  • وای اگر خامنه‌ای حکم لایکم دهد / سایت زوکربرگ نتواند سرویس دهد

واقعا این بود آرمان‌های امام راحل؟!  بجای اینترنت ملی، معظم لِه خودش هم عضو فیسبوک فیلتر شده بشه!

لینک به اصل خبر 

 

خواب دیدم گرسنگی ریشه‌کن شد

•نوامبر 16, 2012 • ۱ دیدگاه

خواب دیدم گرسنگی چندین روز ریشه‌کن شده

nazri

عجب رویای شیرینی بود. در رویایم، سپیده‌دم با دوستان و همسایه‌ها میله و داربست‌های فلزی را از انبار آورده و شروع به کار هر ساله‌ی خود کردیم. بعد از سرِ هم کردن پایه‌ها و میله‌های سقف، چادرهای برزنتی را آوردند و در نهایت روکش پلاستیکی را روی بزرنت کشیدیم تا هنگام باران و برف در امان باشد. همه چیز با برنامه، یکی پس از دیگری و با همیاری انجام می‌شد.

فرش‌های شسته شده در تکیه پهن شد و دیوارها با پارچه‌های نواری به رنگ سیاه و سبز و با شعرهایی آراسته شد و بر درب ورودی، پرچم‌هایی در دو سو و میانه‌ی آن آویزان بود.غروب شده بود و هوا رو به تاریکی بود، که ناگهان چراغ‌ها روشن شد و صدای صلوات همه بلند شد که نشان دهنده‌ی پایان کار برقکار محله بود.

در حال آب پاشی جلوی هیات بودم که سیستم صوتی بکار افتاد. رادیو اذان پخش می‌کرد؛ "حیّ علی الفلاح" " حیّ علی الفلاح" "حیّ علی خیر العمل" " حیّ علی خیر العمل" …

همه به داخل آمدند. آقا رسول سینی پر از استکان چایی‌‌اش را آورد. چایی‌هایی با عطر و طعم خاص که خستگی همه را رفع کرد.

بعد از چند دقیقه حاج رضا رو به ما و با اشاره به اکبرآقا گفت: برای برنامه‌ی غذای نذری امسال نکته‌ای هست که اگر چند لحظه سکوت کنیم، اکبرآقا برایمان توضیح می‌دهد.

اکبرآقا مثل همیشه با آن چهره‌ی مصممی که دارد و همیشه بانی سازماندهی و جمع‌آوری کمک به اهالی محل را دارد سخنش را شروع کرد و گفت : امسال تصمیم گرفته‌ایم برای عزاداران و اهالی محل غذای نذری نپزیم.

پیش از آنکه تعجب ظاهر شده بر صورت دیگران با کلام به زبان آورده شود، ادامه داد و با لبخندی که نشان از خوشنودی بود، ادامه داد: امسال با کمک شما غذاهای نذری را در بسته بندی با کودکان کار و دستفروش‌ها و نیازمندان سهیم می‌شویم. درخواست می‌کنم خودمان هم از همین امشب برویم و از خانواده و آشنایان و اهالی محل بخواهیم که نذرهایشان را نقدی به خیریه‌ی سرِ چهارراهِ دوم بدهند. شنیده‌ام که این موسسه برای کودکان بدسرپرست و بی‌سرپرست فعالیت می‌کند…

صحبت‌هایش آنقدر جدید بود که وقتی به پایان رسید همه در فکر فرو رفته بودند. نه صدایی تاییدی بلند شد و نه اعتراضی شنیده شد.

در حال نگاه کردن به صورت بزرگترهای محل بودم و منتظر شنیدن دیدگاهشان، که با صدایی بلند از خواب بیدار شدم. در تاکسی بودم و هنگام غروب بود، پسرکی فال فروش را با لباسی نامناسب برای فصل سرما در میان ماشین‌های پشت خط عابرپیاده دیدم.

صدا، صدای بوق ماشین پشتی بود که فریاد میزد چراغ سبز روشن شده، ای بهت‌زده راه به منزل رسیدن باز است، بیدار شو …

آبان 1391 – محسن نامی