مادر…

اگر نمی‌شود بیایی
بیا و پادرمیانی کن
میان ما و آن خدایی که می‌پرستی
به هر چه هست در هستی
که گیرد از من این نفس
شده همش بدون تو قفس

در این سرای بی کسی
ز وقتی که بستی رخت سفر
نه مادرت نه خواهرت
نه آن خدایی که آفرید قاتلت
دگر به ما سر نمی‌زند
در این پرستاره شب‌ها
که نیستی در بر ما
دگر فروغی نیست در آسمان
ز وقتی که بی‌خداحافظی
برفتی و داغ بر دل نشاندی
ستاره‌های پر فروغ
به وقت شب‌های بی‌کسی
سلام هم به ما نمی‌کنند


Advertisements

~ توسط tohirow در ژوئن 21, 2012.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: