مور و سلیمان

زبانم را نمی‌دانند.

ای سلیمان، بگو؛

بار این درد سنگین است..

 

دو هفته مانده به سالگرد. پارسال بعد از دست دادن بهترین نعمت دنیا، یکی از دوستان صمیمی و جدیدم در هر جا و صحبتی برای آرامش دادن به من میگفت دَرکِت می‌کنم، این مصیبت رو کشیدم. چند روز پیش بعد از مدت‌ها دوباره به دیدار دوستم رفتم. در میان صحبت‌هایمان بود که تلفنش زنگ خورد؛ مکالمه که تمام شد، گفت: یادم بنداز موقع برگشتن به خونه نون بخرم، مادرم گفت امشب مهمون داریم.

اون لحظه نمی‌دونستم که باید از داشتن مادر برای دوستم خوشحال باشم یا باید حس دیگری داشته باشم…

 

Advertisements

~ توسط tohirow در ژوئن 5, 2012.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: