لختی درنگ

لخت گویمت این حرف
کز بدن عریانی 
        از محبس مغزت Golshifte_Farahani_1
               اندیشه ی هرزت 
                            لخت و عیان شد
وان چشم پلیدت بند و
                           گوش شنوا باز کن
گل گوید و تو خار بینی
وز بوی خوشش آزار بینی

آن سان که خواب بودی
                           در حال فراغ بودی
گل را که ز باغ چیدند
خون رگت از سرچشمه خشک بود!
گل را که به خاک دگری راندند
چشمهایت چرا خواب ماندند؟
آن موقع که گفتند غنچه: نشکفت
چه کسی بود در خفت؟

اینست داستان گلی شکفته
باغبان که بکارید گل در باغ
وقتی که به بار آمد
حاکم ز حکم غیبش! گفت: که ای باغبان
این گل که نباید در این باغ
یا که باید همچو مذاق ما، بوید
آن رنگ که خواهم، درآید
آن گلبرگ چپت نشاید
وان شبنم صبح از که باشد؟

باغبان دگر و دگر دوستانش
خفته همی در باغهایش
یا که (باغبانها) پیش خود گفتند:
مرگ گل فقط برای همسایه است

گر حال پریشی داری زین حکایت
بنشین نگر تا بینهایت
گل، گل ماند و می روید
از عطر خوشش مشاممان می بوید
گر ز رنگ و بویی داری شکایت
کافیست دوری جویی تا قیامت

تقدیم به گلشیفته که نقش مادر را آنچنان بازی کرد که منِ هم سن و سالش همچنان بعد  دوباره دیدن،مادر بودنش را باور میکنم.

محسن نامی – 30 دی 1390

Advertisements

~ توسط tohirow در ژانویه 20, 2012.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: